همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
همه عمر برندارم سر از این خمار مستیتو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتدچه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکننظری به دوستان کن که هزار بار از آن بهدل دردمند ما را که اسیر توست یارانه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجابرو ای فقیه دانا به خدای بخش ما رادل هوشمند باید که به دلبری سپاریچو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشدگله از فراق یاران و جفای روزگارانکه هنوز من نبودم که تو در دلم نشستیدگران روند و آیند و تو همچنان که هستیتو چو روی باز کردی در ماجرا ببستیکه تحیتی نویسی و هدیتی فرستیبه وصال مرهمی نه چو به انتظار خستیتو که قلب دوستان را به مفارقت شکستیتو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستیکه چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستیچه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستینه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی

غزلیات   Home   Browse   Search pattern   Search