خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
خبرت خرابتر کرد جراحت جداییتو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستیبشدی و دل ببردی و به دست غم سپردیدل خویش را بگفتم چو تو دوست می​گرفتمتو جفای خود بکردی و نه من نمی​توانمچه کنند اگر تحمل نکنند زیردستانسخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتممن از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحتتو که گفته​ای تامل نکنم جمال خوباندر چشم بامدادان به بهشت برگشودنچو خیال آب روشن که به تشنگان نماییچه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیابیشب و روز در خیالی و ندانمت کجایینه عجب که خوبرویان بکنند بی​وفاییکه جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفاییتو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشاهیدگری نمی​شناسم تو ببر که آشناییبرو ای فقیه و با ما مفروش پارساییبکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایینه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی

غزلیات   Home   Browse   Search pattern   Search