1 2 3 4 5 6 7 8 9 10
| خرامان از درم بازآ کت از جان آرزومندماگر چه خاطرت با هر کسی پیوندها داردکسی مانند من جستی زهی بدعهد سنگین دلاگر خود نعمت قارون کسی در پایت اندازدبه جانت کز میان جان ز جانت دوستتر دارممکن رغبت به هر سویی به یاران پراکندهشراب وصلت اندرده که جام هجر نوشیدمچو پای از جاده بیرون شد چه نفع از رفتن راهممعلم گو ادب کم کن که من ناجنس شاگردمبه خواری در پیت سعدی چو گرد افتاده میگوید | | به دیدار تو خوشنودم به گفتار تو خرسندممباد آن روز و آن خاطر که من با جز تو پیوندممکن کاندر وفاداری نخواهی یافت مانندمکجا همتای من باشد که جان در پایت افکندمبه حق دوستی جانا که باور دار سوگندمکه من مهر دگر یاران ز هر سویی پراکندمدرخت دوستی بنشان که بیخ صبر برکندمچو کار از دست بیرون شد چه سود از دادن پندمپدر گو پند کمتر ده که من نااهل فرزندمپسندی بر دلم گردی که بر دامانت نپسندم |