ز اندازه بیرون تشنه​ام ساقی بیار آن آب را
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
ز اندازه بیرون تشنه​ام ساقی بیار آن آب رامن نیز چشم از خواب خوش بر می​نکردم پیش از اینهر پارسا را کان صنم در پیش مسجد بگذردمن صید وحشی نیستم دربند جان خویشتنمقدار یار همنفس چون من نداند هیچ کسوقتی درآیی تا میان دستی و پایی می​زدمامروز حالی غرقه​ام تا با کناری اوفتمگر بی​وفایی کردمی یرغو بقا آن بردمیفریاد می​دارد رقیب از دست مشتاقان اوسعدی چو جورش می​بری نزدیک او دیگر مرواول مرا سیراب کن وان گه بده اصحاب راروز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب راچشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب راگر وی به تیرم می​زند استاده​ام نشاب راماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب رااکنون همان پنداشتم دریای بی پایاب راآن گه حکایت گویمت درد دل غرقاب راکان کافر اعدا می​کشد وین سنگ دل احباب راآواز مطرب در سرا زحمت بود بواب راای بی بصر من می​روم او می​کشد قلاب را

غزلیات   Home   Browse   Search pattern   Search